فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
267
چهارده رساله ( فارسى )
كه حامل اين در صفا و لطف نسبت ندارد با حامل آن و شارع گفت اكثر اهل الجنة البله و عليّون لذوى الالباب و ايشان را از لذات روحانى هم نواله رسد چنان كه در مصحف مجيد است و مزاجه من تسنيم عينا يشرب بها المقربون اشارت بدانست كه شراب ابرار را مزاج از تسنيم باشد و آن چشمهايست كه مقربان از آن آشامند و نفوس سعدا به يكديگر متلذّذ شوند و هر نفسى كه مفارق شود از بدن نصيب خويش از نور جبروت بستاند و ازو بر نفوس مفارقات نور افتد و به دو لذت يابند و از نفوس نورهاء بىنهايت برو منعكس شود همچو آئينهاى روشن كه مقابل شوند و اشقيا بظلمات و مجاورت يكديگر الم يابند و سابق از لاحق دردناك شود و لا حق از سابق و چون معلوم شد كه لذت وصول كمال است و ادراك آن پس هيچ چيز كاملتر از واجب الوجود نيست و او عظيمترين دريافته است و دريابنده و دريافت او عظيمتر از همه دريافتها است پس لذت و بهجت او عظيمتر از همهء لذّتها باشد و نسبت ندارد هيچ با آن و عشق ابتهاج است بتصور حضور ذاتى و شوق حركت نفس است بتميم آن بهجت و مشتاق چيزى يافته باشد و چيزى نيافته چون تمام بيابد شوق باطل شود پس واجب الوجود عاشق ذات خويش است و بس و معشوق ذات خويش و از آن ديگران و بعد از لذت او لذت عقول است و ايشان را شوق نباشد كه بفعلاند و هيچ در ايشان به قوت نيست پس آن عشق و لذت نفوس است بر مراتب . و بدانك تناسخ محال است باتفاق علماى مشائين كه چون مزاج تمام شود از واهب الصور استدعاى نفسى كند و نفس ديگر از آن حيوانى اگر به دو تعلق گيرد يك حيوان را دو نفس باشد و همه كس در خويشتن جز يك نفس نمىبيند و خود را يك ذات بيشتر نميداند و نيز واجب نيست كه وقت كون يكى وقت فساد ديگرى باشد و كاينات و فاسدات را اعداد با يكديگر راست آيد و اين بدترين مذاهب و حشو مطلق بود ! « 1 »
--> ( 1 ) - اگر مقصود مؤلف آن باشد كه به حكم حكم و مصالحى ممكن است خداوند حقيقتى معلوم را از پيغمبرى مكتوم بدارد قابل قبول خواهد بود و علاوه بر امكان وقوع نيز دارد اما اگر بخواهد اعتراضات منافقين را كه بر پيغمبر اكرم ( ص ) ميكردهاند تا مقاصد شوم خود را اجرا كنند . بدين وسيله تصحيح كند خيانت ميكنند بقيه پاورقى در صفحه بعد